بستن تبلیغات

گوگول
گوگول

درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

نويسندگان

آرشيو مطالب

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ

 

 

RSS

POWERED BY
NiniWeblog.com



تبریک سال نو

سلام گل دختر مامان

سال ۹۰ بهت از ته قلبم تبریک میگم این اولین سالیه که تو قند عسلو کنارمون داریم امیدوارم سالیان سال خوب و خوش و سلامت در ناز و نعمت زیر سایه مولا علی زندگی کنی عزیزم

چند روز که میخواستم این تبریکو برات بنویسم اما تو فینگیلی مگه اجازه میدی قربونت برم

باز هم سال جدیدو از طرف خودم و بابایی و داداشی بهت تبریک میگم

امسال سال تحویل ساعت ۲:۵۰ صبح بودو داداشی نتونست بیدار بمونه و هر کاری هم کردیم موقع سال تحویل بیدار نشدو بابایی که هر سال با داداشی قدم به خونه میذاشت امسال با عسل خانم قدم به خونه گذاشت قربون قدمهای کوچولوت برم میدونم که امسال هم مثل سالهای قبل یک سال خوب خوب خوب خواهیم داشت آمین

دختر از جان عزیزترم میخوام در این سال جدید یک دنیا آرزوهای خوب برات کنم برای داداشی هم همینطور امیدوارم همیشه زندگی با عزت وآبرویی داشته باشید و سلامت که زیباترین هدیه خداونده

دوستتون دارم گلهای زندگی دوستتون دارم زیاد



موضوع :

يکشنبه 7 فروردين 1390 توسط مامانی عسل



اولین هااز نی نی

سلام و سلام وسلام

امروز بالاخره تونستم خودمو به وبلاگ عسل خانم برسونم وای از این عسل خانم این موجود دوست داشتنی و قشنگ که تقریبا فرصتی رو برام باقی نگذاشته ولی همش خیلی شیرینه

این کوچولو با اینکه هنوز یک ماهش نشده دوست داره همش بیدار باشه و شیطونی کنه ویکی هم دایم با خانم حرف بزنه گاهی من کم میارم و داداشی عسل این کار و انجام میده باهمه ی این حرفها این دوتا دسته گل خیلی دوست داشتنی هستند

خدایا این نعمتهای قشنگت رو برامون حفظ کن و کمک کن تا من و بابایی بتونیم از شکرگزاری این نعمتها سربلند بیرون بیاییم و بهترینها رو براشون فراهم کنیم آمین



موضوع :

يکشنبه 7 فروردين 1390 توسط مامانی عسل



تولد، تولد تولدت مبارك

بازم شادی و بوسه، گلای سرخ و میخک 

می گن کهنه نمیشه، تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع و خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

الهی که هزار سال همین جشن رو بگیریم

به خاطر وجودت به افتخار بودن

تو این روز پر از مهر تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

تا تو هستی و چشمات بهونه اس واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده اس

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد

ستاره ریخت رو سرت تو رو تا آسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز میشه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پر از ستاره بارون

پر از بادکنک و شوق پر از آینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق بیاد هزار تا مهمون

بازم شادی و بوسه، گلای سرخ و میخک

می گن کهنه نمیشه، تولدت مبارک






موضوع :

شنبه 30 بهمن 1389 توسط دوستدارانت



رنگ چشمای عسل خانوم

به نظر شما رنگ چشمای عسل چه رنگیه؟ به نظرتون بعداْ رنگ چشاش (عسل) چه رنگی میشه؟



موضوع :

جمعه 29 بهمن 1389 توسط شهرام



اولین عکس های گوگول - عسل بابا

این هم از اولین عکسهای عسل بابا که ظهر ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ گرفته شده، بعداً عکسهای بیشتری رو آپلود میکنم.

عسل بابا



موضوع :

جمعه 29 بهمن 1389 توسط شهرام



به دنیا خوش اومدی نازنین کوچولو

روز چهارشنبه ۲۷ بهمن از صبح احساس کردم نی نی کم تکون میخوره اما چون شب قبل با آهنگهایی که باباعلی گذاشته بود و نی نی خیلی تو دل مامان وووووووووووول زده بود و خیلی رقصیده بود فکر کردم شاید خسته شده و خوابیده

صبح یک کمی خرید کردم و بعد با امیر موسیقی تمرین کردم و ساعت ۲ هم ناهار رفتیم خونه ی مامانی بعد از غذا کمی به پهلو خوابیدم تا تکون بخوری اما نشد خرما و آب قند خوردم اما نشد ساعت ۶ امیرو بردم کلاس موسیقی و به بابایی گفتم که بریم سونوبیوفیزیکال تا از سلامتی عسل خانم اطمینان پیدا کنیم بابا از شرکت بعد از ۴-۵ تلفن من اومد و رفتیم اطهری سونو حدود ۱ساعت اونجا نشستیم تا دکتر اومد و سونو کرد و نمره ی ۶ از ۸ را گزارش کرد با ضربانی که وقتی خودم شنیدم نگران شدم چون کم بود و دکتر گفت ۱۲۵ تا میزنه همون جا به خانم دکتر زنگ زدم و نتیجه سونورو گفتم و خانم دکتر گفت تا نیم ساعت دیگه بیمارستان آتیه باش من هم میام و حتی دوباره زنگ زد و به بابایی سفارش کرد که خونه نرید که خطرناکه  راستی بابایی که قبلش میگفت چوپان دروغگو شدی بس که میگی تکون نمیخوره با جواب سونو شوکه شده بود با یک اس ام اس به همه خبر داد که مسافر کوچولو عجله کرده و داره میاد و خودمون هم راهی بیمارستان شدیم از وقتی راه افتادیم امیر محمد بغض کرده بود و نتونست تحمل کنه و زد زیر گریه منم خیلی دوست داشتم با صدای بلند گریه کنم اما به خاطره امیر بغضمو تو گلوم نگه داشتم

بالاخره به بیمارستان رسیدیم میترسیدم اما به روم نمی آوردم رفتیم طبقه ۴ و من باید میرفتم اتاق زایمان دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم وبا گریه من بابایی وامیر هم که انگار دنبال این فرصت بودند زدند زیر گریه به امیر اجازه دادند تا آماده شدن من توی اتاق زایمان با من بمونهو بابایی هم بره دنبال کارهای پذیرش حدود نیم ساعت آماده شدن من برای زایمان طول کشید و حدود ساعت ۹منو بردن تو اتاق عمل و قبلش من و بابا باهم خداحافظی کردیم وکلی گریه و .....و من رفتم با کلی نگرانی تو اتاق عمل به خانم دکتر گفتم منو بیهوشی عمومی بدین من میترسم و قرار بر همین شد دکتر بیهوشی اومد و کلی هم خوش اخلاق بود ومن در کمتر از ۱ دقیقه بیهوش شدم البته قبلش یه خانمی اومد و گفت مامانت هم رسیده خدارو شکر کردم که بابایی هم پشت در اتاق عمل تنها نیست دیگه چیزی نفهمیدم به گفته بابایی عسل خانم ساعت ۹:۳۷ مارو قابل دونست و قدم روی چشم های ما گذاشت یک دختر خوشگل توپولو با وزن ۳کیلو ۴۷۰گرم و قد ۵۳ سانتیمتر و دور سر ۳۵ و دور سینه ۳۴سانتیمتر

وقتی از اتاق عمل اومدم مامان بزرگها و بابابزرگها و عمه وعمو و خاله ها همه بودند وقتی به هوش اومدم حال سوگلیمو پرسیدم و همه گفتند خوبه خدا رو شکر کردم که برای هزارو هزارمین بار لطف خدا شامل حالمون شده

هردو مامان بزرگها شبو پیشم موندنداما عسلمو پیشم نیاوردند تا صبح منتظر موندم  صبح خانم پرستار اومد گفت که نی نی ما کمی تنفسش مشکله و نمیتونه شیر بخوره و بهش سرم وصل کردن و داره آنتی بیوتیک میگیره و تا ۵ روز باید بیمارستان بمونه خیلی ناراحت شدم شوکه شده بودم پرستار گفت هر وقت از تخت اومدی پایین بیا بخش نوزادان ببینش نگران بودم به مامانم گفتم برو ببینش به کجاش سرم زدند رفت و گفت به دستش زدند و حالش خوبه 

خانم دکتر ساعت ۹ اومد منو ویزیت کرد و گفت خدا رحم کرده که دیر نشده بود دو دور بند ناف دور گردن خوشگل مامان پیچیده بود اون هم از نوع محکمش و مشکل تنفس بچه هم به همین دلیله و گفت من می تونم عصر برم خونه  توی ساعت ملاقات هم باز همه ی فامیل و همکارهای بابا یعنی عمو میثم و ریحانه جون و هدی جون هم زحمت کشیدن و به ما سر زدند  البته عمو میثم شب قبل هم چون ما دوربین نبرده بودیم دوربینشو برامون آورد بیمارستان بنده ی خدا تازه داشت میرفت عروسی که ما زنگ زدیم دیگه عروسی هم نرفت و اومد بیمارستان انشااله عروسیش جبران کنیم خلاصه تا شب چند بار به عسلمون سر زدیم و ساعت ۷ هم اومدیم خونه و تلفونی حال نی نی رو پرسیدیم  و خدارو شکر خوب بود و امروز هم قراره بریم بهش سر بزنیم وتلفنی پرسیدیم گفتند دکتر گفته میتونه شیر بخوره شیر هم براش می بریم خیلی صحبت کردم شاید به این خاطره که نی نی نیست که منو تمام وقت مشغول کنه 

خدایا مواظب دخملمون باش و زودتر خوب بشه و بتونیم بغلش کنیم و نوازشش    



موضوع :

جمعه 29 بهمن 1389 توسط مامانی عسل



گوگول به دنیا اومد

 

Baby - Newborn 

تولدت مبارک



موضوع :

جمعه 29 بهمن 1389 توسط دوستدارانت



احساسات مامان

سلام نازنینم

مامانی دلش حسابی هواتو کرده

الانم تو دل مامانی داری ووووووووول می خوری دستم رو گذاشتم تا پاها و دستهای کوچولوت رو بیشتر احساس کنم

امروز هم بیشتر از همیشه منتظرت هستم

امروز هم عطرت بیشتر از هر وقت دیگه ای تو مشامم پیچیده

امروز هم عاشقانه به یاد لمس گونه هایت می نشینم و از خدای بزرگ و مهربان سلامتیت رو در خواست می کنم

دوستت دارم موجود دوست داشتنی



موضوع :

سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط مامانی عسل



ویژه نامه ولنتاین

امروز روز عشاقه

می خوام بهت بگم:

هر روز که میگذره عاشق تر میشم

عاشقا زودتر دلگیر میشن

دل نازک تر میشن

وقتی نمی بینمت پرغم تر میشم

بغض میشم

چشمام تر میشن

دل ابریم هواتو میکنه

عزیزم یک گل سرخ برای خودت از طرف من بگیر

و بیا تا توی هوای بارونی دلم دوتایی یه چرخی بزنیم



موضوع :

دوشنبه 25 بهمن 1389 توسط مامانی عسل



تعیین تاریخ به دنیا آمدن نی نی

سلام دخمل تپلی

مامانی دیروز که رفتم دکتر با خانم دکتر روی تاریخ ۴ اسفند به توافق رسیدیم اما چون اون روز عروسی برادر خانم دکتره قرار شد که صبح ساعت ۶ بیمارستان باشم که زودتر جراحی انجام بشه و دکتر هم به کارش برسه البته اگه دختر کوچولوی من عجله نداشته باشه و نخواسته باشه زودتر بیاد در هر صورت شما خانم کوچولو صاحب اختیاریدو هر موقع اراده کردی بیایی من و بابایی و داداشی از شما استقبال میکنیم

خانم دکتر گفت که خیلی مراقبت باشم و اگه تکونات کم شد یا انقباضات شدید شد باید سریع برای زایمان آماده بشیم راستی اینم گفت که وزنت خیلی خوبه شاید م به همین دلیل که نفس مامان به سختی میاد و میره  

مامان خیلی دوستت داره داداشی روهم خیلی دوست داره و ار خدا میخوام هردوتاتون رو برامون حفظ کنه انشااله 



موضوع :

چهارشنبه 27 بهمن 1389 توسط مامانی عسل



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد